تبليغاتX
واژه دلتنگ سكوت ...

واژه دلتنگ سكوت ...

سكوت كنيم تا دنيا را بدانيم پيش از آنكه هوس گفتن ما را در پرتگاه ندانستن پرتاب کند (بیژن جلالی)

در پيچ خيابان سرد
پيچستون
مي پيچد ميان ميله ها، دود گرم

و

لزج سرد دست هاي گرم پيچيده در هم

يك قرن پيش،
دو قرن پيش تر هم
حتي پيش از تاريخ باز

پيچيده در هوا

دوستي كه مدل مي شود
پي پيچ پيچ هاي ذهنيت

تا پيچش هاي جسمش را عينيتِ مدادي ببيند.

يك قرن بعد،
دو قرن بعدتر هم
حتي پسين تاريخ باز ...

86/11/21           
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 2:21  توسط مژگان  | 

اين لينك  رو ببينيد.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 20:28  توسط مژگان  | 


اشتياقي انتظارم مي كشد
اما
مي ارزد
زمين خوردن ها
به كيفِ پاها،
در لِخ لِخِ دمپايي هاي سنگيِن آدم بزرگي كه نميدانم

انگار دختركي باشم
سه،
چهار،
حداكثر پنج ساله.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:45  توسط مژگان  | 

اگه عاشق بیداری (و صبح زود از خواب بیدار شدن) هستین، اما دچار رخوت معمول شدین و مثل من تا ۹ و ۱۰ می‌خوابین، یه راه حل خوب کشف کردم!!

شب هر ساعتی که می‌خوابین مهم نیست! فقط پنجره رو باز بذارین و خودتونو از پشه‌ها ایزوله نکنین!! قول می‌دم دور و بر ساعت ۵ از خواب بیدار بشین.

... و چه لذتی داره، حتی نیش پشه‌ها، فقط اگه عاشق بیداری باشین ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:8  توسط مژگان  | 

کی می‌تونه قضاوت کنه که نیت مهم‌تره یا عمل؟؟؟؟

من می‌گم اونایی که ناآگاهانه و بدون هیچ قصد و غرضی دیگرونو آزار می‌دن، اساساْ نفرت‌انگیزتر از اونایی هستن که با قصد و غرض و نقشه‌ی قبلی میان سراغت تا حالتو بگیرن!

خیلی غریبه! شاید تو نگاهِ اول، هر دو مورد یه اندازه آسیب بهت بزنن، اما...

تو مورد دوم به‌راحتی به خودت حق انتقام می‌دی!!! ولو اینکه برای جلوگیری از بالاتر رفتن مجموع اعصاب‌خوردی موجود در عالم، هیچ وقت دست به انتقام (حداقل به‌طور آگاهانه) نزنی، اما همین فکرِ اینکه حقِ انتقام داری (و مثلاْ داری می‌بخشی و بزرگواری می‌کنی!!!) چه‌قدر لذت‌بخشه! 

اما تو مورد اول، فکرشو بکن، دائم فکر نوعی انتقام تو سرت می‌آد ولی بیشتر از اون، سرزنشِ خود به‌خاطر فکرِ یه انتقامِ بیجا آزارت می‌ده و این‌بار با اینکه دست به کاری نمی‌زنی، ولی هیچ‌جوری از لذت بخشش هم برخوردار نمی‌شی چون حق انتقامی به خودت نمی‌دادی.

۱) اطرافیان و دوستانِ من، همه مهربان و بی‌غرضند!!

۲) شاید من از تمامِ آنها نفرت‌انگیزتر باشم.

۳) چندگاهی است هوسِ دشمنِ  با قصد و غرض در سرمان افتاده ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 1:21  توسط مژگان  | 

به رنگِ محبوبِ تو کشیده‌ام باز

اما به شُرشُرِ باران، حتی،

پاک نمی‌شوم باز

کنار میله‌ها وچراغ‌های گاهی که

                                             خیابان نیست،

دست در دست هم (که نبودیم آنجا)

بی‌شمار متر می‌شویم ...

دستم عرق کرده، بازش می‌کنم. دستت دیگه تو دستم نیست. چشامو باز می‌کنم. از تو خبری نیست. چراغو روشن می‌کنم. توی اتاقم هستم. بیرون بارون می‌زنه. میشینم پشت پنجره:

 به رنگِ محبوبِ تو می‌کشم باز.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 1:38  توسط مژگان  | 

چند وقتی بود که از فلانی خبری نبود.

احساس می‌کرد فلانی دلش را شکسته...

به هرکس که رسید، گفت:

                                    فلانی مُرده...

                                                    فلانی برای من مرده.

دیگر هرگز از فلانی خبری نشد.

بیچاره فلانی در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود.

                                  فلانی مرده بود!

                                                    فلانی واقعاً مرده بود ...                  

                              

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 12:9  توسط مژگان  | 

دروود:)

چندگاهی پیش از این، به کشف و شهودی نائل آمدم، که در جدال با نسیان،  ما را خوش آید که در این جریده مکتوبش نماییم!

 (دنیا رو چه دیدی؟ شاید برخلاف همه‌ی علوم شهودی که شخصیه، به درد شما هم خورد! اما گمون نمی‌کنم! اگه قرار بود به درد شما بخوره که شما کشفش می‌کردین!؟)

نمی‌دونم کاریکاتوری رو که باعث کلی جنجال و دست آخر بسته شدن روزنامه ایران شد یادتون هست یانه؟ اگه یادتون نیست اینجاست.

نمنه!

من با يه نظر كاملاً شخصی و شاید حتی ساده‌انگارانه، این کاریکاتورو یه چیز ساده و خیلی خیلی پیش‌پاافتاده می‌دونم که به نظرم نه کاریکاتوریست قصد توهینی داشته، نه هیچ خواننده‌ای برداشت توهین به قشر آذری‌زبان‌ها رو می‌کرد، فقط اگه یه عقل کل محترم پیدا نمی‌شد که با ریزبینی خودش، این شوخی کوچولو رو تو بوق بکنه! راستش وقتی راه‌پیمایی و اعتراضات شدید ترک‌ها (لازم به ذکره که خودمم ترکم) رو از اخبار و ... شنیدم، کلی خندیدم ...

و کمی بعد دچار مکاشفه‌ای شدم از این‌قرار:

اینکه حساسیت‌های من و ناراحت شدنام از مسائل خیلی بزرگ (که اکثرشون تو مایه‌ی توهین آدما به شأن والای انسانی من بود) تو زندگی، همه و همه عین همین قضیه‌ی کاریکاتور سوسک و ترکاس! عقل کل بنده به کار می‌افته و چنان تو بوقش می‌کنه که یکه و تنها، تظاهرات میلیونی راه می‌اندازم!

هرچند که این بیماری حساسیت توی من، یه چیز ارثیه و به این راحتیا درمان شدنی نیست، ولی یه نسخه واسه خودم پیچیدم که کلی هم شفابخش از آب دراومده: هر وقت دیدم دارم از دست کسی ناراحت می‌شم، یادم می‌آد که منم یه ترکم و دارم تظاهرات برضد کاریکاتور سوسکه راه می‌اندازم و به خودم می‌خندم!!!!! یه حالی می‌ده که بیاین و ببینین!

پ.ن: فقط کاش این اثرشو دائمی‌تر کنن!!!

پ.ن.۲: حالا پیش خودتون نگین ننوشت، ننوشت، حالام که نوشته جفنگه!! به جون همون سوسک بیچاره تمام این مدتو درگیر همون کشف و شهوده بودم! آخه تظاهراتو گذاشته بودم کنار و فقط می‌خندیدم ولی نمی‌دونم چرا باز  با باتوم می‌افتادن به جونم و به جرم شلوغ‌کاری ... (چی کار کنم؟ ترکم دیگه!)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 3:29  توسط مژگان  | 

مربي شطرنج من

 

- من اصلاً راحت نيستم ... راستش به من گفتن شما فرويدي هستين.

 

- كي اينو گفته؟

 

- من متنفرم از اينكه همه ي درگيري هاي همه ي آدماي دنيا رو با يه نظريه ي چسكي يه مرتيكه ي عوضي تفسير مي كنن و هميشه هم به يه جا مي رسن.

 

- به كجا؟

 

- به ...  به هر حال من اصلاً راحت نيستم كه با شما ... 

 

- ولی من می گم راحت باش. از هر جا كه دوس داري، هر چيزي كه اين روزا ذهنتو مشغول كرده شروع كن.

 

- ولي، ... خوب، ... ... ديدين، بعضي آدما اينجورين كه وقتي از يه جايي مي‌خواين برين بيرون، اگه اون آدم اونجا باشه، ترجيح مي‌دين كه دور از چشم اونا و بدون خداحافظي كردن با اونا بيرون برين!؟

 

- چرا؟

 

-چراشو نمي دونم! خيلي وقتا حتي اون آدما، آدم بدي كه نيستن هيچي، يه جورايي آدم خوبي هم به حساب مي آن! چه مي دونم چرا آدم ازشون بدش مي آد؟؟ لابد يه جور انرژي منفي دارن! ... مربي شطرنج من هم از همون دسته آدماس. دوست دارم خودمو تو شلوغ پلوغی شرکت کننده های لیگ دسته ۱ و ۲و ۳  که اغلب مسابقه هاشون همزمانه خودمو گم کنم و چشمم بهش نیفته. البته نمي دونم اصلا مي شه بهش گفت مربي شطرنج من؟؟؟؟ آخه من که هيچ وقت سر كلاساش نمي رم!!! در واقع اون فقط اسماً مربي شطرنج منه!!! چون به همون دلايلی که گفتم هميشه از كلاساش در رفتم! اما از حق نگذريم، بيشتر وقتاش كار داشتم. به جز اون دفعه البته. خیلی خنده دار بود ...فقط به خاطر كلاس شطرنج که قرار بود ساعت 3 باشه رفتم دانشگاه. ساعت 3 كه شد، رفتيم ساختمون تربيت بدني، خبري نبود. باز برگشتيم و با رفیقم رو يه نيمكت همون دور و ورا نشستيم. آخه شك كرده بودم شايد كلاس 3 و نيم بوده. 3 و نيم  گفتم بيا يه سر بزنيم اگه نيومده بود بذاريم بريم. سمت ساختمون تربيت بدني كه مي رفتيم، آقا از كنارمون با ماشين رد شد و يه كم جلوتر پارك كرد. منم فوراً سر خرو!!! كج كردم و برگشتم. يقه ي رفیقمم گرفتم كه زود باش در بريم! ... آره. غير از اين مورد، بيشتر وقتاي ديگه كار داشتم ... البته شما كه يه آدم تحصيل‌ كرده اي هستي و تازه فرويدي هم هستي، يعني در واقع از نظر خودت، روشنفكرتري، حتماً مي دوني كه آدم هميشه تو مواقع لزوم مي تونه واقعاً! كار داشته باشه يا واقعاً! كار نداشته باشه. براي چي مي خندي؟ شوخي موخي ندارم ها. اون لحن تعجبي هم  كه موقع گفتن واقعاً داشتم، براي مسخره كردن كسي يا چيزي نبود! فقط مي خواستم توجهتون رو به نسبي بودن واقعيت جلب كنم!!! ... البته حق دارين به اين مسأله توجهي نداشته باشين! آخه فرويدي ها معمولاً همه ي مسائلو ...

 

- داشتي مي گفتي ... مربي شطرنجت ...

 

-داشتم مي گفتم ... سر كلاساش سر تمرینایی که برای تیم می ذاره كه نمي رم هيچي! تازگي ها خرافاتي هم شدم وفكر مي كنم  بودن اون سر مسابقه ها برام شگون نداره . هرچند، شما فرويديا كه خودتون نمي دونين، ولي تا گردن تو لجن خرافات گير كردين...هميشه دعا دعا مي كنم كه جناب مربي تيممون سر مسابقه نياد!!!! شوخي كه نيست، چهار دور آخر ليگ كه اين جناب سر مسابقه نبوده، من تمام بازي هامو بردم. ولي دور اول كه بود، باختم.

خلاصه اينجورياس! حالا من كلي فكري شدم كه آخه چرا من بايد از اين آدم نازنين كه اتفاقاً مربي خيلي خوبي هم هست ... فكرشو بكنين، حتي با حسن نيت تموم ازمن خواست حالا كه نمي تونم توي كلاسا شركت كنم، ثبت بازيامو براش فكس كنم تا اون با برنامه‌ي كامپيوتري تحليلش كنه و بده من تحليلا رو مطالعه كنم و ضعفاي خودمو بفهمم! آخه چرا پس؟ ... شايدم اين حرفو از روي حسن نيت نزده! مي خواسته يه تيكه اي بهم بندازه و مسخره م كنه! ...

شايد رنگ چشاش اذيتم مي كنه؟! شايدم رنگ موها و ريشش رو دوست ندارم؟! يا اينكه اون آنكادره بودن ريشش منو ياد یه چيزي مي اندازه؟ براي چي لبخند مي زنين؟!بله، خوب مثلاً ،مثلاً، ياد يه دوست پسر قديمي كه دل خوشي ازش ندارم ... شايدم لفظ قلم و با اون همه اطمينان و اعتماد به نفس حرف زدنش مي ره روي اعصابم! ... شايدم از زنش بدم مي آد؟ ... اتفاقاً زنش جوون و خوشگل و خيليم خوش اخلاقه! البته يه ذره اي آدم سرديه! ولي دليل نمي شه كه! شايدم ... به زنش حسوديم مي شه؟!!!!! فرويديا احتمالاً از اينجور نتيجه ها مي‌گيرن، نه؟! ...

 

- هم تيميات چطورن؟ نظر اونا چيه؟

 

 -شايدم  حرف اون هم تيميم كه مي گفت شماها هنوز اينا رو نمي شناسين، با اين زن و شوهر مسابقه ي كشوري رفتن خيلي خوش مي گذره، حرصمو درآورده! ولي نه، اول من از یارو بدم مي اومد، بعدش اون اين حرفا رو زد. تازه ... حرص در اومدن از حرفاي اين هم تيميم چيز جديدي نيست كه! كشته منو با ما بايد مدال طلا بگيريم! طلا بگيريم! اول شيم! من نمي فهمم آخه اصلاً چه اهميتي داره؟؟؟؟ راستي ،اصلاً من چرا مي رم مسابقه شطرنج مي دم؟! كه اين همه ... سؤالتون اينه حالا؟ آره؟ نه ديگه! نشد! سؤال خارج از برنامه است این. مسابقه شطرنج مي دم چون دوست دارم. اصلاً چرا شماها همه ش مي خواين خودتونو به آدم تحميل كنين؟ اينكه چرا مسابقه شطرنج مي دم به خودم مربوطه. نه هيچ كس ديگه.  اين جزو مفروضات بود. مي بينين؟ به جاي حل كردن، مي خواين مفروضات مسأله رو پاك كنين. البته با كمك آقاي فرويدِ مادر ...

 

- من پرسیدم چرا مسابقه شطرنج می دی یا خودت؟؟

 

- ... راستي به نظر شما چطوري مي شه شغل يه آدم ... تازه نه فقط يه آدم  ... يه خونواده ... شطرنج باشه؟ زن و شوهره هر دو اين كاره ان. اينجا مربي، اونجا داور ... لیگ دخترا ... لیگ پسرا ... مسابقات رده بندی سنی ... آخه مگه چقدر پول ... حتماً يه جاي كارشون مي لنگه. نمی دونم شايدم به همين خاطره كه حرصم مي گیره! ... خوب، ... حالا چرا اين جوري نگاه مي كنين؟  تو زندگي مردم ... خوب باشه! باشه!

 ... آهان، داشت يادم مي رفت! فرويد!!!!!!! شايد اين بد اومدن ريشه هايي تو سنين پايين تر من داره! خيلي خوشحال شدين؟ نه؟ بله خوب، منم يه چيزايي در مورد فرويد مي دونم.  بذار فكر كنم ببينم احساسم نسبت به اولين مربي شطرنجم چي بوده؟! براي اينكه دلتون نشكنه بهتون مي گم، ولي گفته باشم، من پشيزي از نتيجه‌گيري‌هاي اون عوضي رو ...

 

-اولين مربي شطرنجتو؟

 

- نه‌خير! فرويد جون شما رو ...  

 

- مگه چند ساله كه مربي شطرنج داري؟

 

- اِ ... چند سال نيست. ولي اولين مربيم حدود 14 يا 15 سال پيش بود. خوبِ خوب يادمه! يه آقاي خيلي قد بلند كه هميشه كت و شلوار سرمه اي مي پوشيد و يه عينك كلفت قاب كائوچويي مشكي به چشمش بود. هر وقتم مي اومد، بوي ادوكلنش همه ي مدرسه رو ورمي داشت... نمي دونم چرا الان فكر مي كنم كه ادوكلنش هميشه «بروت» مردونه بود؟ آدم مؤدب و مهربون و خوبي بود، اما سر كلاساي اونم خيلي نمي رفتم. حتي الان كه فكر مي كنم مي بينم تو عالم بچگي ازش بدم كه نمي اومد، خوشم هم مي اومد؛ طبق معمول دبيرستان ها، كلي از دخترها هم كشته مرده ش بودن ... راستشو بگم، من هميشه مغرورتر از اون بودم كه بخوام عاشق معلما بشم! ... ...

 

- خوب ؟ ...

 

- البته در مورد خانم ... راستش بخوام دقيق تر باشم بايد بگم  غرورم اجازه نمي داد عاشق معلماي مرد بشم . حالا كه فكر مي كنم، مي بينم در مورد عشق و علاقه به معلماي زن البته هيچ ابايي نداشتم. فقط چون دست توش كم بود!!!  يعني ....

من كه مي دونم الان چه نتيجه اي مي خواي بگيري. من که می دونم الان اون تو چی نوشتی ... اما ... ببين ... اي بابا! ...

 

- ببین ... تو فقط باید بپذیری که این یه بیماری نیست ... واقعا هیچ اشکالی نداره. چیز غیر طبیعی توش نیست!خوب بعضیا این جورین دیگه!

 

- چه جوری؟ یعنی بعضیا عین حسای منو نسبت به مربی شطرنجاشون دارن؟؟؟ ... حالم به هم می خوره از کلی بافیای همیشگی تون! آخه اصلا می شه به من بگین مگه چن نفر از مردم مربی شطرنج دارن که بعضیاشون همین مشکلو داشته باشن!؟ درصدشون چقده که شما به خودتون اجازه می دین بگین طبیعیه!؟؟

 

- اولا اینکه اگه قرار باشه این شکلی بحث کنی من می گم زیادن آدمای مربی شطرنج دار ... به قول خودت فقط شرکت کننده ها تو لیگ دسته ۱ و ۲ و ۳  رو که حساب کنیم می شه کلی آدم. ولی منظور من مشکلت با مربیت نبود ... مساله همجنس خواهی رو گفتم. چیزی که در واقع سورس ...

 

- راس می گی ها! این همه آدم! فکرشو بکن این همه آدم شرایطتشون مث منه اون وقت همش فکر می کنم یه مرض خیلی منحصر به فرد دارم. پس خیلیا ممکنه ... گفتی سورس؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 2:40  توسط مژگان  | 

هر بار

انگار کن

دوباره دوباره دوباره

بار اول را

            در پوست نمی گنجی.

رها ورد خلسه اما

                       پایان طلسم و

                                    آغاز دوباره ی هیچاهیچ هیچاهیچ هیچاهیچ

                                             هر بار اول اول اول

این بار اما الله اکبرها!

                           به چشمان خودم تابوت را

                           که بر شانه ها شانه ها شانه ها ...

              

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:28  توسط مژگان  | 

وقتی آدم از یکی جدا میشه همون طور که چه به خاطر مسائل قانونی چه به شکل طبیعی و چه به خاطر عدم علاقه به دیدن ریخت همدیگه!!! همه ی چیزایی (منظورم اموال و اسباب منقول و غیرمنقول است) که تو اون مدت بینشون مشترک بوده خود به خود تقسیم می شه. اما کی باورش می شه که حتی خاطرات هم بین آدما تقسیم می شه!!!

تجربه غریبیه! ولی حتماً باید براتون اتفاق بیفته تا بفهمینش! 

من چند وقتیه که به طرز عجیبی توی یک زنجیره ی روبرو شدن با آدم های موجود در زندگی های گذشته!!! (بحث تناسخ و این چیزا نیست. همه ی ما یک عمر داریم و چندیدن و چند زندگانی ...) افتادم و این قضیه به طور تصاعدی خاطره ها - عذاب وجدان ها- اشباح ذهنی و خیلی چیزای دیگه رو زیاد می کنه. فقط خدا به دادم برسه و اون زنجیره به جاهای بد ختم نشه!!!

راستی یه چیزی که شاید خیلی احمقانه باشه! من از دیروز به قول خودم! می تونم با خیال راحت سرمو بذارم و بمیرم!!!!!!! چون دیگه با کسی قهر نیستم! (پیش از اینم قهر نبودم ولی خوب مگر نه اینکه به وضوح و از عمد سلام و علیک نکردن با کسی یکی از انواع قهر به حساب می آد؟)  

نمی دونم کی ممکنه چه فکری بکنه. برام مهم هم نیست. ولی من واقعاً خوشحالم که تونستم با خوشحالی و رغبت با علی جولایی سلام و علیک کنم و حس خیلی خوبی دارم. امیدوارم که اگر کدورتی درون اون هم هست منو ببخشه! بگذریم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:16  توسط مژگان  | 

درووووووووود:)

می گم آدم اینه دیگه! مگه غیر اینه؟!

آدم یه موجودیه پر از حسرت پر از حسادت و پر از خیلی چیزا که می شه خوب یا بد دونستشون.

ولی همینه که هست. آدم اینه دیگه. و این همه چیز! این همه صفات بد و خوب ول کنمون نیست که نیست. اگه فکر کردی می تونی دوست داشته باشی و از شر حسادت در امان باشی یا اگه فکر کردی خاکستر حسرت ها رو به باد که بدی مثل باد سبکبال می شی کور خوندی بدجوریم!

آدم اینه دیگه. زندگی همینه دیگه. باید لحظه به لحظه شو زیست. گریه هاشو خنده هاشو فحش هاشو و همه و همه چیزشو. ببین:

 

 پس دیوانه هنوز نشده ام!

بارانی که بی معنا می آمد

وردش را تو خوانده بودی گویا 

خیس شدی اما با من نیست

چترم را

شسته اند باران هایی

که گویا با معنا

وردش را من خوانده بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 0:50  توسط مژگان  | 

درووووووووود:)

به وبلاگ جدید ما یعنی من و مینا هم سر بزنید. البته اینجا قرار نیست تعطیل بشه. هرچند که مدت ها چیزی توش ننوشتم و نمی دونم هم که کی ممکنه بنویسم ...

 

وبلاگ جدید ما هست : کارگاه نقد میم به توان دو به آدرس :

MIM2.Blogfa.com

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 0:14  توسط مژگان  | 

 

-     بَنگ، بنگ! يك فشار ساده و كوچولوي انگشت. و همه چي تموم. همه چي. ولش كن كه تا حالا چند بار اين كار رو كردي، اسلحه رو بالا بردي، نشونه گرفتي، 1، 2، 3 گفتي- البته تو دلت- و حتي ماشه رو هم چكوندي، مسأله فقط اينه كه هيچ دفعه‌اي حتي سعي نكردي باور كني كه بَنگ، بنگ! استانيسلاوسكي مرحوم چقدر از باور حرف زد و تو به گوش نگرفتي! داري كم كم به شَكَم مي‌اندازي. انگار اصلاً نمي‌خواي باور كني! نگام كن! مي‌بيني كه چند تا سوراخ گلوله توي مغزم هست و باز باور نمي‌كني؟ اون شبح بدبخت فلك‌زده هم ديگه خسته شده بس كه بهش تو مغزت شليك كردي و باز از نو زنده‌اش كردي!

-         تناسخ كه مي‌گن همينه‌ها! خوب لابد يه كرمي ريخته كه رستگار نمي‌شه و باز زنده مي‌شه!

-         خوشمزه بازي رو بذار كنار و ...

 

(بنگ،بنگ- نور مي‌رود.)     

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 21:37  توسط مژگان  | 

درود :)

        چند وقتیه دچار یه بیماری خیلی بد شدم.

البته نه!  من همیشه این بیماری رو داشته ام. از بچگی هیچ وقت خیلی با آدم ها نمی جوشیدم. البته نه. گویا تو بچگی همه ی مهمون ها رو نگه می داشتم که بازی کنیم. نه. حالا که یادم می آد شاید این مرضم با آشنا شدن و دوستیم با موجودی به نام کتاب سراغم اومد. آره از اون وقت بود که بیشتر وقتمو با کتابا می گذروندم تا با آدما و احساس خوبی هم داشتم. این مرضو گرفته بودم ولی نه به شدت امروز. 

 موقعی که دبیرستان بودم برخلاف دبستان دوستای زیادی پیدا کردم. شاید چون خیلیاشون مثل خودم بودن و کتاب هم از رفقای پر و پا قرصشون بود. تا اینکه سالای آخریادش به خیر خانم کمالی عزیز یه بار یه حرفی زد با این مضمون که شماها خودتونو تو خودتون می بندین و با آدم های دیگه ارتباط برقرار نمی کنین. من یکی از مخالفین سرسخت این حرف بودم و خیلی بهم برخورد. چون هیچ وقت خودمو به صرف دانش آموز اون مدرسه بودن تافته ی جدا بافته حس نکرده بودم. هیچ وقت. نمی دونم. شاید هم اشتباهم از همون جا بود و باید تافته ی جدا بافته بودنو می پذیرفتم و دنبال درمان اساسیش می رفتم. چون به هر حال شاید تربیتی که ما رو کردن تافته ی جدا بافته بارمون آورد. نمی دونم. معلومه که هر عده ای که در شرایطی خاص پرورش پیدا کنند قطعاْ با یه عده ی دیگه که تو یه شرایط دیگه بودن متفاوتند و به این راحتی شاید نتونن با هم ارتباط برقرار کنن. ولی ما یه مجموعه ی بسته ی خیلی کوچولو بودیم که دبیرستان تموم شد و زندگی هر کدوممون پرت شد یه گوشه ی دنیا. هر چند شاید فیزیکی باز گاه به گاه همو می دیدیم.

خلاصه دبیرستان گذشت و ما با یه عالم ادعا که اصلاْ هم خانوم کمالی درست نمی گه رفتیم دانشگاه تهران که برق بخونیم. خیلی راحت با خیلی از آدم های کلاس ارتباط داشتم و واقعاْ  هم دختر و پسر  فرقی برام نداشت. ولی راستش با پسرا راحت و بی تلاش بود رابطه. شاید چون از یه حدی نزدیک تر نمی شدی و لازم نبود بشی. اما با دخترا جداْ تلاش می خواست. یه سری از رفتاراشونو نمی فهمیدم و وقتی هم می فهمیدم حسی جز تنفر بهشون نداشتم.تا جایی که کم کم بریدم. نمی دونم شایدم اونا از من بریدن و منو انداختن بیرون از جمعشون. انگار خانم کمالی درست گفته بود. با این فرق که هیچ حلقه ی بسته ای هم نمونده بود. جز یک واحد تنها 

...

۴ سال بعد از اون دوباره  رفتم دانشگاه تهران که تئاتر بخونم و در کنار هزاران دلیل و انگیزه یکی هم شناخت آدم های متفاوت شاید در نقش های متفاوت و برقراری رابطه با آدم ها و به قول محمد مختاری درک حضور دیگری بود.

ولی امروز بعد از گذشت ۵ سال از اون موقع یاد این انگیزه می افتم و می بینم که هنوزم از لحاظ نظری بهش معتقدم و وظیفه ی خودم می دونمش ولی در عمل راستش تنهای تنها موندم. شاید درست تر باشه که بگم با مینا تنهای تنها موندیم البته مینا که به حساب نمی آد چون اونم بچه ی مدرسه مون بوده و عضوی از حلقه ی بسته ی تافته های جدا بافته!!!!

هر چی فکر می کنم می بینم که واقعاْ این جوری نیست که کسی رو جز خودم نپسندم. ولی راستش به عملم که نگاه می کنم فقط همینو می بینیم: من فقط و فقط خودمو می پسندم!!!!! فعلاْ تا شناسایی مرض پیش رفتم. امیدوارم درمانش رو هم پیدا کنم. چون راستشو بخواین رابطه برام اونقدر مهم بوده که خیلی وقت ها تئاتر رو فقط محملی برای اون می دونسته ام. و این جوری یعنی (که به قول دوستی!!) ری ... !

به دنبال درمان ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 0:22  توسط مژگان  | 

درود

       و باز هم شروع!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 2:3  توسط مژگان  |